تبليغاتX
دست نوشته هام
ناکامی از تولد همزاد بخت من بود .....ندارم از تو شکوه این سرنوشت من بود


دست نوشته هام









سلام دوستای خوبم

امروز این اپو تقدیم میکنم به یه ابجی که قدیه دنیا دوسش دارم و بااینکه تازه باهاش اشنا شدم اما واسم قد یه دنیا ارزش  داره . ابجی زینبم نامزدیتو تبریک میگم و امیدوارم سالای سال خوش و خرم در کنار نامزد عزیزت خوش و خرم داشته باشی

این اپ یه بهانه دااشت . اونم این بود که بفهمی چقده واسم عزیزی خانومی . همین . وگرنه هیچی دیگه

بریم سراغ اپ

باز افتاد نقش تو در ضميرم امشب
بجز طلعت نباشد همه تحريرم امشب
دوش که از تاب محبت تو سـوختم
نگفتـــي که چه بيچــاره اسيرم امشب
راز خود را فاش کردم چون که من
در عشقت به شهر شهيـــــرم امشب
به تمناي تو اي شاه بيبـــاک تا چند
يک نظر لطف نما که فقيــــرم امشب
اگر ديدارت ميسر شود بجــان فرحت
دهم هزارجان وزتو رو نگيرم امشب

ابجی گلم هیچی ندارم تا تقدیم وجود مهربونت کنم جز اینکه بهتون تبریک بگم و براتون ارزوای روزا و لحظه های خوش کنم  و . . .

همین ...

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386 ساعت 13:32  یادگاری از مهسا   | 


قسمت نمیشه انگار

دست تو رو بگیرم

برای اخرین بار

برای تو بمیرم

گریه نکن که اشکات

برای من یه درده

تحمل غم تو

منو دیوونه کرده

                                                                               تقدیم به کسی که رفت برای همیشه .

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 16:8  یادگاری از مهسا   | 


تو نگاه میکنی ومن

            در حسرت فردای تو

                        -تمام-

                                   روزها      شبها         را شماره میکنم....

 

                 با هر چه سراب          

                                     می توان رفت به خواب...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 ساعت 13:50  یادگاری از مهسا   | 


عشق یعنی درد یعنی گم شدن پیدا شدن

        ساکن غربت شدن صدعقده در دل وا شدن

عشق یعنی جمع دل تقسیم خوبیها سپس

       در انطرفتر در دو راهی ها زهم منها شدن

عشق یعنی رقص با اتش سرا پا سوختن

         ساختن در هم شکستن پیش گل رسوا شدن

عشق یعنی تا بی نهایت سوختن لب دوختن

           تا به خاکستر شدن ماندن سپس شیدا شدن

عشق یعنی نزد خود باران شدن در یک سکوت

           صبر کردن تا اقاقیهای شب دانا شدن

عشق یعنی اوج یک تیراژ   غم   تالیف دل

             در نهایت قیمتی با یک تومن سودا شدن

عشق یعنی وا شدن همسایه با گل ها شدن

             یک سبد خورشید چیدن عازم شبها شدن !!!

                                                  تقدیم به ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 ساعت 9:6  یادگاری از مهسا   | 


تو گفتی:((آسمان به وسعت عشق من وتو نیست.))

من گفتم:((عشقت را به کهکشان دل من بسپار.))

توگفتی:((کهکشان،در برابرعشق من ستاره است.))

من گفتم:((بگذارستاره ات برایم لالایی بخواند.))

توگفتی:((نمی خواهم پلک هایت بسته شود،

دلم برای نگاهت تنگ میشود!))

من گفتم:((پس بگذار چشم های تو رانقاشی کنم!))

تو گفتی:((شبنم حسادتم آتش به وجودم می زند.))

من گفتم:((پس بگذار برای عهدت از آسمان،ستاره بچینم.))

توگفتی:((شاید بخواهم برای ستاره شدن به آسمان سفر کنم.))

گلدان دلم لرزید وگفتم:

((((((من از سفر می هراسم!))))))

تو گفتی:

((کوله بارم پراز یاد توست،فقط برایم دعا کن!))

و من هنوز نا باورانه به رفتن تو می اندیشم.....!!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 ساعت 11:20  یادگاری از مهسا   | 


بگذشت در فراق توشبهای بی شمار

                                                         هر شب در این امیدکه فردا ببینمت

نازم به بی نیازی ات ای شوخ سنگ دل

                                                         هرگز نشد اسیر تمنا ببینمت

منت پذیر قهر و عتاب توام ولی

                                                        می خواستم بهتر از اینها ببینمت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 ساعت 15:52  یادگاری از مهسا   | 


دوستای خوبم سلام

میدونم خیلی وقت بود نیومده بودم . دل و دماغ هیچ کاریو نداشتم . آره حتما قسمت این بود و چاره ای نیست

 

نیست

نیست

و

نیست

 

و شاید صبر کمی ...

خدایا دارم میمیرم از بس تواین مدت گریه کردم

گریه ای که هیچ سودی نداشت

همه ی دنیامو از دست دادم و چاره ای جز صبر نیست

.....................................................................................................

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 ساعت 20:9  یادگاری از مهسا   | 


نمیتونم فکر کنم .

اره کاش نمیدیدم امروزو ............

اما چاره ای نیست و فقط دعا میتونه مشکلمونو حل کنه

قسمتون میدم دعا کنید ........

همه وجودم تو کماست و مافقط میتونیم باچشمای اشکی انتظار بکشیم

خدایا ..........................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 ساعت 16:49  یادگاری از مهسا   | 


 
نرگس جوان زیبایی بود که هر روز می رفت تا خود را در دریاچه
تماشا کند چنان شیفته خود می شد که روزی به درون دریاچه افتاد
در جایی که نرگس به اب افتاده بود گلی رویید که نر گس نامیدندش
وقتی نرگس مرد الهه های جنگل به کنار دریاچه امدند. که از یک در
یاچه با اب شیرین به کوزهای سرشار از اشک تبدیل شده بود
الهه ها ﭙرسیدند:چرا گریه می کنی؟
دریاچه گفت:برای نرگس می گریم
الهه ها گفتند: شگفت اور نیست که برای نرگس می گریی.... و
ادامه دادند.هر چه که بود با انکه ما همواره در جنگل در ﭙی اش
 می شتافتیم تنها تو فرصت داشتی که از نزدیک زیبایش را تماشا کنی
دریاچه ﭙرسید:مگر نرگس زیبا بود؟
اوریاد ها شگفت زده جواب دادند:چه کسی بهتر از تو میتوانست این
حقیقت را بداند؟هر چه بود هر روز در کنار تو می نشست
دریاچه گفت:من برای نرگس میگریم ولی هرگز زیبایی در او نیافته
بودم!!!

من برای نرگس میگریم چون هر بار که از فراز کناره ام به رویم خم
میشد می توانستم در اعماق دیدگانش بازتاب زیبایی خود را ببینم  .
 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385 ساعت 17:18  یادگاری از مهسا   | 


يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.
روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد.
بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد.

روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند.»
« پشت سرمن قدم برندار، چون ممكن است راه رو خوبي نباشم، قبل ازمن نيز قدم برندار، ممكن است من پيرو خوبي نباشم ، همراه من قدم بردار و دوست خوبي براي من باش.»

.

.

.

 

                            

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385 ساعت 14:46  یادگاری از مهسا   | 


گوش کن حرف مرا از تو سوالی دارم

روی آیینه چه تصویر محالی دارم؟!

آه پرواز چه رویای بلندی است ولی

هرچه دارم من از این بی پرو بالی دارم

آن شب سرد که تا دار جنونم بردند

هیچ کس جز تو نفهمید چه حالی دارم

شعله سر می کشد از حسرت خاکستری ام

گر چه چندی است دل رو به زوالی دارم

جرعه در جرعه غزلهای تو را می نوشم

آه امروز چه تصمیم زلالی دارم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 ساعت 22:31  یادگاری از مهسا   | 


انتظار  خیلی  سخته  اینو همه قبول  دارن مگه نه؟

خوب وقتی  آدم  خودشو  بکشه  اماده  کنه  با هزار  امید  که  الان  میره  پیشه  معشوقش.

بعد که  رفت  هیچ  محلی بهش نزاره .

همش بره  تو  اتاق خودش  و  . . .

یه  لحظه هم  اجازه حرف زدن نده

اونوقت  ضدحال میزنه به  غیرتت  و  ابروت  و ...

عشق یعنی همین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385 ساعت 16:31  یادگاری از مهسا   | 


يادم باشد : حرفي نزنم که دلي بلرزد و خطي ننويسم که کسي را آزار دهد ،

يادم باشد : که روز و روزگار خوش است و تنها دل من است که دل نيست ،

يادم باشد : جواب کينه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگي را با کمتر از صداقت ندهم
يادم باشد : بايد در برابر فرياد ها سکوت کنم و براي سياهي ها نور بپاشم ،

يادم باشد : از چشمه ، درس خروش بگيرم و از آسمان ، درس پاک زيستن،

يادم باشد سنگ خيلي تنهاست، بايد با او هم لطيف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند ،

يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام نه براي تکرار اشتباهات گذشته !

يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني که به سوي قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم ...

يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي که از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد !

يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر کسي فقط به دست خودش باز مي شود

يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم ...

و يادمان باشد هيچگاه از راستي نترسيم !
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385 ساعت 19:33  یادگاری از مهسا   | 


آنروز می آید

روزی که صبح میشود

و بنفشه شراب صورتی را مینوشد.

 

میدانی...هیچ نگران مباش !

 آنروز دیگر بنفشه 

 دلتنگِ  تاخیر قطره های شبنم نمیشود .

 

 او خود

روز ها و روز هاست  که مرده است.

 

 و دیگر حتی

  باران شدن شبنم نیز به او نمی رسد.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 22:23  یادگاری از مهسا   | 


مادرش ميگفت: "دخترم! بگذار راحتت كنم تمام زندگي آينده ات بستگي به همين چند دقيقه چاي آوردن دارد. پايت را كه از آشپزخانه گذاشتي بيرون اول خوب همه جا را نگاه كن بعد سرت را پايين بنداز و با صداي آرام بگو سلام! نميخواهم پشت سر دخترم حرف درست كنند كه چقدر خودخواه و بي تربيت بود. يك وقت هول نشوي! رنگت عوض ميشود با خودشان ميگويند: "دختره آدم نديده است" سيني چاي را محكم بگير مثل دفعه قبل نشود كه دستت بلرزد و آقاي داماد را شرمنده كني. حواست جمع باشد اول بزرگتر. يك وقت نبينم كه سيني را يكراست بردي جلوي آقاي داماد فكر ميكنند كه حالا پسرشان چه آش دهان سوزي است. آرام و باحوصله راه برو دوبار كمتر تعارف نكن سرت را بلند نكن آرام حرف بزن حتي اگر جك هم تعريف كردند نخند و گرنه از فردا رويت عيب ميگذارند كه دختره بي حيا و پر رو بود. عزيزم! ميدانم كه سخت است ولي چند دقيقه بيشتر نيست. تحمل كن از قديم گفته اند: "در دروازه شهر را ميشود بست ولي در دهان مردم را نه..."
لحظه موعود فرا رسيده بود دستورها را مو به مو اجرا ميكرد سيني چاي را دو دستي چسبيده بود سعي كرد به هيچ چيزي فكر نكند شانه هايش را پايين انداخت محكم و استوار قدم بر ميداشت. همه چيز روبراه بود چند قدم بيشتر راه نرفته بود چشمش به مادر داماد افتاد كه چادرش را جلو كشيده بود و در گوش دخترش پچ پچ ميكرد
گوشهايش را تيز كرد صداي مادر را شنيد كه ميگفت ": ماشاالله هزار ماشاالله همچين چايي مياورد كه انگار نسل اند نسل قهوه چي بوده اند ....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385 ساعت 22:20  یادگاری از مهسا   | 


 تقدیم به همه ی وجودم  که کلی ازش دورم

فریبم دادند. گفتند دنیا جایی بس خوش باشد، بدان اندر بنز و الگانس و چیزای خوب خوب زیاد باشد، فراخ و گسترده و زیبا باشد، همه ی آن(دنیا) ازآن ما باشد. ما هم که بسی از "عدم" دلمان گرفته بود، با خودمان فکر بیخود و خیال واهی کردیم که برویم در "وجود" و کلی خوش به حالمان بشود، به همین مناسبت به دنیا تشریف آوردیم و چه خوش تشریف آوردنی که همزمان بود با  . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 ساعت 18:16  یادگاری از مهسا   | 


وقتي به دنيا اومدم سياه بودم

وقتي بزرگتر شدم بازهم سياه بودم

وقتي جلو افتاب ميرم باز هم سياهم

وقتي ميترسم هم سياهم

وقتي سردمه سياهم

وقتي مريضم باز هم سياهم

وقتي هم كه بميرم باز سياه خواهم بود

وتو اي دوست سفيدمن:

وقتي به دنيا امدي صورتي بودي

وقتي بزرگتر شدي سفيد شدي

وقتي ميترسي زرد ميشي


وقتي مريضي سبز ميشي

وقتي هم كه بميري خاكستري ميشي

وتو به من ميگي رنگين پوست ؟!

اين شعر كانديد شعر سال ۲۰۰۴ اثر يك پسر سیاه پوست افریقایی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384 ساعت 15:10  یادگاری از مهسا   |